سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
< /> قاصدک های سوخته
 
قاصدک های سوخته
شنبه 26 فروردین 91 :: 6:22 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

سالی یکبار!
این قرارشان است انگار.
یک عده پیرمرد و پیرزن دوست داشتنی
در آن روستای خشک و کویری
که دسترنج همه ی سالشان را پس انداز می کنند برای چنین روزی.
برای چنین سفری.
هر سال که حکایت رفتنشان را می شنیدم با عقل حسابگر از خودم می پرسیدم :چند بار؟!
.
.
.
می دانی؟ رازهایی در عالم هست که تا کربلا نرفته باشی بر تو فاش نخواهد شد...

پ.ن: عنوان را از کارت ویزیت یکی از جوانان شرکت کننده در همایش بیداری اسلامی برداشته ام.
       از همسرم دعوت کرده بود اگر رفتیم کربلا میهمانش باشیم..




,

جمعه 25 فروردین 91 :: 1:42 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

یعنی جای دیگری هم هست در عالم
که شرکت کنندگان آزمون دکتری اش
وقتی که خم می شوند برای برداشتن برگه امتحان
همهمه ی "بسم الله الرحمن الرحیم" شان
بپیچد توی سالن؟

یادداشتی بین آزمون صبح و عصر





,

پنج شنبه 24 فروردین 91 :: 8:53 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

به خاطر بسپار که
سبک زندگی آدمها، بیشتر از سطح در آمد،
به جهان بینی شان بسته است...




,

پنج شنبه 24 فروردین 91 :: 8:36 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

شب- نجف- شارع الرسول
سر را بلند که می کنی
آن گنبد و گلدسته ی درخشان است،
که نزدیک است قلب را از جا بکند،
که فقط یک گنبد و گلدسته نیست،
همه ی چیزی ست که می خواهی باشد،
زیر لب-بی اختیار-می خوانی:
"و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام"




,

شنبه 12 فروردین 91 :: 10:53 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

همه طلاهایش رسید به ورثه.
برای خودش،
تنها همان انگشتریِ ظریف مانده بود
که در نامه ی عملش نوشته شده بود:
یک عدد انگشتری ِ عقیق، هدیه به حرمین عسگریین...

پ.ن: سامراء رفته ها لابد می دانند چرا حرمین عسگریین(جانم به فدایشان) را برای این پست، انتخاب کردم
...




,

سه شنبه 16 اسفند 90 :: 4:54 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

توی آن تاریکی، بغض کرده و نکرده بپرسم:
آخر آدم این همه راه برود، بعد..
و صدای تو
-مثل همه ی این سالها-
با همان طنینِ مهربانانه ی مردانه،
که اطمینان ازش می بارد ،
بخورد به گوشم که: انشالله که خیره.
و این دل بی قرار
بدون اینکه عقلش به کوچکترین توجیهی برای خیر بودن ِ این غصه برسد،
آرام بگیرد..

پ.ن: می دانی
مدتی ست که دارم فکر میکنم همه ی خوبی های که ندارم،
یکجا در وجود تو جمع است...





,

یکشنبه 14 اسفند 90 :: 2:8 صبح ::  توسط : قاصدک های سوخته

تو همه چیز منی
و حتی بیشتر..




,

یکشنبه 14 اسفند 90 :: 1:34 صبح ::  توسط : قاصدک های سوخته

بر لب آبم
و
از داغ لبت می میرم...

زبان حال سقّای دشت کربلا




,

موجود عجیبی ست آدمی..
تمنّای دیدار دارد..
و بعد..
که اذن داده شد..
دلشوره می افتد به دلش..
که نکند..
دیدارِ آخر باشد...




,

پنج شنبه 4 اسفند 90 :: 4:31 عصر ::  توسط : قاصدک های سوخته

آرزوی این روزهام
آرزویِ "آرزوی تو"ست..

پ.ن: شک ندارم که خودت باید بیندازیش توی دلم... 
 




,

1   2   3   >